تبليغاتX
خلوتکده من
ایمیل همسرم به مناسبت روز زن


 

همسرم حامد:

سلام خانمی دیشب خوابیدی ومن از خدام بود که بخوابی تا من بتونم چیزی بفرستم تو یک سالی که رسمی با هم هستیم خیلی رو من تاثیرات مثبت گذاشتیوکلا من از بودن با تو واز لحظه لحظه اون لذت بردم ومیبرم ازتمامی بدیها وبد خلقیایی که تو این یک سال با تو کردم معذرت میخام از اینکه اون جور که باید و.شاید نتونستم بهت برسم شرمندتم ازاینکه نتونستم جایی برای تفریح ببرمت شرمسارم واز همه بیشتر خجلم که توسال اول ازدواج تحفه ای هر چند ناقابل برای پیشکش به حضورت ندارم اما من این نامه رو باتمام عشق وارادتم به تو میفرستم وامیدوارم اگه خدا عمری بده ان شاالله سال دیگه با حضور بچمون بتونم جبران مافات کنم        

روزت مبارک همسر نازنینم ومادر فرزندم

نوکرتم دربست

پاسخ سادات: همسر عزیزم وجودت برام از هر چیزی باارزشتره و همین که کنارم هستی و حست میکنم خداروشاکرم

من هم از تو خیلی چیزها یاد گرفتم و مدیون محبتهات هستم و خالصانه ترین احساساتم رو نثارت میکنم

همیشه تاج سرمی و همیشه بهت احترام میذارم

پی نوشت: امسال به خاطر اقساط زیادی که داریم وضعیت مالی چندان مناسب نبوده که همسری کادو بگیره ولی قول داده اولین پس انداز رو برام رکاب شرف الشمس بخره

ممنونم ازش

 


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : شنبه 23 اردیبهشت1391
زمان : 10:0
تولد عشقم


تولدت مبارک همسرم حامد جان

خالصانه ترین تبریکات منو از این محیط مجازی پذیرا باش

انشالاه که سالیان سال با هم و در کنار هم یار شفیق هم باشیم و سالها تولد بگیریم

تو مدت شش ماهی که در کنارت زندگی میکنم خیلی چیزا ازت یاد گرفتم

صبوری- متانت- عشق پاک- دوستی- همکاری و...

خدارو همچنان شاکرم که چون تویی رو در زندگیم قرار داد

از امام حسین(ع) و حضرت عباس هم ممنونم که به دل شکسته من جواب دادن و با همسری مثل حامد زندگیم و سرنوشتم رو تغییر دادن

بی نهایت دوستت دارم همسرم

در ضمن روز ارتش که مصادف با روز تولدت هست رو بهت تبریک میگم جناب ستوان

 


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : سه شنبه 29 فروردین1391
زمان : 15:12
مادرم تاج سرم


از صبح کلافه بودم اداره که اومدم دستم به هیچ کاری نمی رفت همش فکر مامان بودم همش تو نظرم میومد دیروز بستریش کردیم بیمارستان نزدیک محل کارمه یعنی ده دقیقه راهه. میدونستم روز ملاقات نیست و اجازه نمیدن ببینمش ولی دیدم طاقت نمیاد گفتم توکل بخدا و آیه سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر امری رو خوندم و راهی شدم. بخش  اورژانس بود هنوز تخت خالی نشده بود که ببرنش به بخش. یه پرستار بداخلاق اونجا بود که گفت اصلا اجازه نمیدم روز ملاقات نیست واقعا دلم شکست گفتم هیجکس حال ما رو نمیفهمه مخصوصا که انقدر بیمار دیدن براشون عادی شده!

نشستم و نرفتم یه پرستار دیگه اومد دید موندم گفت حالا بذار من برم ببینم میتونم کاری کنم! گفتم خدایا شکر یا فاطمه زهرا مددی کن

مامان رو اورد از پشت شیشه دستاش رو بیرون اورد دستاش رو بوسیدم و اشک ناخوداگاه سرازیر شد

دائم میگفت من رو ببرین خونه باهاش یکم حرف زدم براش رفتم آبمیوه و کیک خریدم و راهی شدم که برگردم

لحظه اخر بهم گفت از خدا میخام یه فرزند بهتون بده

آخ مادر چقدر محتاج دعات هستم که هر چی د ارم از دعای پدر و مادره...

اللهم اشف کل مریض

حال و هوای غریبی دارم....

دلم به شدت کربلا می خواد و بین الحرمین به یاد روزهایی که هفت بار بین الحرمین رو قدم زدم

به یاد شبهایی که تو حرم حضرت عباس (ع) رازونیاز میکردم و به یاد ضریح حضرت ابا عبدالله الحسین

دلم میخاد این قدوم رو همراه با همسرم بردارم و برای همه مریضها دعا کنم و خدا خدا کنم

یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : پنجشنبه 17 فروردین1391
زمان : 10:57
ختم قرآن برای شفای مادر


سبحان الله یا فارج الهم و یا کاشف الغم فرج همی و یسر أمری وأرحم ضعفی
 و قلة حیلتی وأرزقنی من حیث لا أحتسب یا ربّ العالمین

سلام دوستان

برای شفای بیماران و شفای مادرم ختم قرآن میخام بگیرم

هر کدوم از عزیزان که حاضرند در این ثواب شریک بشن بگن که چه سوره ای یا جزء قرآن رو میخونن

 جزءهای ۱-۲-۳-۴-۵-۲۳-۶-۷-۸-۲۷-۳۰ برداشته شده است

انشالاه که خدا حاجت همه رو روا کنه


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : سه شنبه 15 فروردین1391
زمان : 11:45
اللهم اشف کل مریض


تعطیلات عید رو با همسری همونطور که قول داده بود به امامزاده های مختلف رفتیم میدونه که من خیلی زیارت رو دوست دارم یه بار هم بهشت زهرا رفتیم و یه امامزاده ای که تو راه بود (امامزاده ابوالحسن) رو زیارت کردیم..

سیزده به در خونه بودیم بعد ناهار رفتیم تو حیاط بلوک و آجیل و چای خوردیم...

همسری دو شب تمام تب و لرز کرد و من از نگرانی داشتم دق میکردم خیلی لجبازه هر چی گفتم بیا بریم دکتر قبول نکرد یه کم خوددرمانی کرد و الان حالش یه کم بهتره الحمدالله

دیشب که از خونه مادر همسری برمیگشیتم خیلی بی حال تو خیابون راه میرفت و وقتی باهام حرف نمیزنه میدونم که حالش خیلی بده گریه تو چشمام جمع شده بود و تازه اونجا فهمیدم که چقدر عاشقش هستم و دوستش دارم بهم گفت سادات دلبستگی زیاد خوب نیست سعی کن بهم وابسته نشی!!! و خلاصه وصیت و این حرفا مثل همه ماموریتها که میره وصیت میکنه منم دیگه آمادگی داشتم کلی گریه کردم و نوازشم کرد..

 

راستی یه غمی تو دلمه غم بیماری مامانم هممون رو داره داغون میکنه

ازتون میخام برای شفای مامان من دعا کنین دوستان

اللهم اشف کل مریض...


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : دوشنبه 14 فروردین1391
زمان : 14:5
سال نو مبارک


سلام به دوستان خوبم

سال ۹۱ رو تبریک میگم امیدوارم سال پرباری باشه

سال ۹۰ برای من نقطه عطف زندگیم بود

آشنایی با همسرم و مراسم عقد و عروسی و ...

سال تحویل رو با دو رکعت نماز و قرآن شروع کردیم

خیلی خوشحال بودم که در کنار هم هستیم و تا بحال که چند ماه از زندگیمون میگذره خداروشکر زندگی بر وفق مراد بوده

نمیگم که کم و کاستی نبوده مشکلات نبوده! بوده ولی حلش کردیم و نذاشتیم که ناراحتی ها بینمون فاصله بندازه

من از همسری خیلی چیزا یاد گرفتم و مهمترینش داشتن دلی به اندازه دریا

همیشه بهم میگم دلت دریایی باشه

خدایا سال ۹۱ رو سال ظهور آقا قرار بده و ما رو از یارانش قرار بده

آمین

راستی یه فرزند صالح و سالم هم به من وحامدم عنایت کن

دوستان شما هم دعا بفرمایید


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : یکشنبه 6 فروردین1391
زمان : 10:15
شب یلدا


سلام به خدای مهربون و دوستان گلم

امشب شب یلداست

همسرم چابهار و خودم تهران

دلم میخاست که کنارم بود امشب

با هم حرف میزدیم

حامدم میدونی که چقدر حرفات به دلم میشینه

کنارم نیستی ولی من به احترام تو و بخاطر اینکه خانوادت رو خیلی دوست دارم امشب میرم پیششون

نیستی ولی حست میکنم و این برام ارزش داره

انشالاه سال دیگه جبران کنیم با هم بودن رو

امیدوارم همه امشب شاد باشن در کنار خانواده هاشون

 


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : چهارشنبه 30 آذر1390
زمان : 15:1
ماموریت و تنهایی من!!


سلام به خدای مهربونم و دوستان

دیشب رفتیم فروشگاه اتکا یه مقدار خرید کردیم با اینکه سرمای شدید خورده بود نذاشت حتی یه بسته من دست بگیرم و کل مسیر رو عرق می ریخت رسیدیم خونه یه ماهیچه گذاشتم بپزه و شلغمی که با اصرار من تو راه خرید کرده بودیم رو با یکم اب گذاشتم بپزه یکم با هم حرف زدیم و همسر داشت وسایلش رو برای ماموریتی که فردا قراره بره (چابهار) آماده میکرد و من نگاهش میکردم

نگاهی که اصلا دلم نمیخواست ازم گرفته بشه

امروز دلم خیلی گرفته چون همسری دقیقا بعد یه ماه و سه روز از عروسیمون رفت چابهار ماموریت

الان مثل بچه ای میمونم که مامانش ازش دور شده

نمیدونم این مدت که حداقل ۲۵ روزه رو جیکار کنم اطرافیان خیلی هوامو دارن هم خانواده خودم میگن بیا خونه ما و هم خانواده همسر

همشون رو دوست دارم

ولی خونه خودم رو خیلی دوست دارم چون بوی همسری رو میده

عزیزم بیشتر نگرانتم مراقب خودت باش و لحظه شماری میکنم که برگردی

منو بخاطر همه بهونه گیریهام ببخش گلم همسر خوبم


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : یکشنبه 27 آذر1390
زمان : 9:45
عزاداری


سلام به دوستای خوبم

ایام عزاداری امام حسین ع و یارانش رو تسلیت میگم

این چند روز هم که ما دائم حسینه و هیات بودیم و همسری کلا سه شب تمام تو حسینه موند برای غذا پختن (اجرت با امام حسین عزیزم)

هر جا دلم میشکست برای همه اون کسایی که التماس دعا داشتن دعا کردم...

از خدا خواستم اگر خدا صلاح دونست و بهمون فرزند داد سقاش کنم (دعا کنین)

حتما میگین عجب دختر پررویی هنوز نرفته خونه بخت بچه میخاد خدایی خیلی بچه دوست دارم

و دوست ندارم دیر بشه

به حق این روزهای عزیز همه کسایی که بچه ندارن خدا بهشون یه فرزند صالح و سالم عنایت کنه

امروز دارم میرم خونه مامان اینا که نذری دارن

همه چی خوبه خداروشکر و سرنمازم دو رکعت نماز شکر خوندم به خاطر همه نعمتایی که خدا به من و همسری داده مهمترینش داشتن همسر مومن و مهربونم

خدایا ممنونم

 


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : چهارشنبه 16 آذر1390
زمان : 16:1
شروع زندگی


سلام به همه دوستان خوبم

مراسم عروسی در تاریخ ۲۴ ابان ۹۰ مصادف با عید سعید غدیر با خوبی و خوشی تموم شد

همونطور که دوست داشتم انجام شد خدارشاکرم

۲۸ آبان هم برای ماه عسل رفتیم مشهد مقدس

جاتون خالی خیلی خوب بود و برای همه دوستان دعا و نماز خوندم

زندگی مشترک شروع شد و من و همسری همراه با هم کارها رو انجام میدیم

و من خیلی خوشحالم که شریک زندگیم واقعا شرایط رو درک میکنه

امروز هم که روز خوبیه

مراسم درجه دادن به همسری هست و ایشون ستوان ۲ می شوند

میخام براش یه کادو بگیرم ولی هنوز نمیدونم چی

قراره تازه ایشون منو سورپرایز کنه و ناهار بذاره هر چی گفتم چی میذاری گفت نمیگم

این شبها هر شب میریم با هم هیات مراسم عزاداری

دوستان دعا کنین همه دخترا و پسرایی که دوست دارن ازدواج کنن خدا اون کسی که صلاحه تو زندگیشون قرار بده به حق این روزهای عزیز

 


نویسنده : سمیه سادات
تاریخ : پنجشنبه 10 آذر1390
زمان : 10:25


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.