تبليغاتX

java script خلوتکده من

شبي از پشت يك تنهائي نمناك و باراني، ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي باطراوت ماندن

 باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم... پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تورا از بين گل

 هائي كه در تنهائي ام روئيد ، با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و

 سرگردان چشماني است رويائي و من تنها براي ديدن زيبائي آن چشم تورا در دشتي از تنهائي و حسرت رها كردم...

همين بود آخرين حرفت 


و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي

خورشيد وا كردم... نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من

 باشي نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ، ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد و بعد از

رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعداز رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر

 روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت،تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد... و بعداز رفتن تو

آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعداز رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست

 خواهد رفت... كسي حس كرد من بي تو، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ...وبعد از رفتنت دريا چه

بغضي كرد...و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل...ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر...نمي دانم

 چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان بازبراي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم... 

 

 

دقت کردی زندگی مثل قهوه ميمونه هر چقدرم توش شکر بريزی بازم ته مزه اش تلخه !

يه قاشق شکر ريختم مزه مزه کردمش ديدم هنوز تلخ ميزنه ..دو تا قاشق ديگه هم ريختم بازم

 تلخ بود ... لج کردم گفتم اونقدر شکر ميريزم توت تا شيرين شی ...فنجون پر شکر بود اما

بازم وقتی مزه مزه ميکردی تهش  تلخ بود !‌

...درست مثل زندگی می مونه حتی اگه  اتفاقای خوبم پيش بياد حتی اگه خوشبخترين هم باشی

 اما يه چيزی تلخی اش رو تو زندگيت جا گذاشته باشه بازم ته مزه زندگيت تلخه ...

+ نوشته شده در  84/08/30ساعت 12:2  توسط ناناز | 

يک دستمال آبی

-که هنوز خيس گريه‌های آن‌روز است-

تنها يادگاری‌ست که برايم گذاشت و ...

راست می‌گفت:

عشق هم دستمالی شده اين روزها!

 

به حقيقت تنهايی ايمان آوردم...به رابطه نا محسوسمان با ديگران که نزديکترينشان دورترينند به قلبمان...و غريبه هايی که گمان می کنيم با قلبمان آشنايی دارند تنها رهگذرانی هستند که فقط نگاهشان در يک جا به نگاهمان گره خورده است و گمان آشنايی برده ايم.....غبار سرد خاطرات وجودم را متشنج می کند....هيجانی در وجودم سرکوب می شود......صداها فرياد می زنند که تو تنها گمان آشنايی می بری....همه در اين وادی تنها آفريده شديم.....حقيقت هولناکی است اين تنهايی....    

 

 

 

دستی که گلبرگ ها را چیده بود لرزید

دست از شرم به شاخه گل چسبید

خار انتقام آن را گزید

قطر خونی آرام بر گل چکید

وگل سرخ شد از این همه شقاوتی که به پای او نوشته می شد.

 

+ نوشته شده در  84/08/22ساعت 6:48  توسط ناناز | 

عشق ها می میرند ... رنگ ها رنگ دگر می گیرند ... و فقط خاطره هاست ... که چه شیرین و چه تلخ ....

دست نا خورده بجا می ماند ...

شب تاریکیه.. با اینکه خدا یه مشت ستاره پاشیده تو دل آسمونش..

 توی کتابی خوندم که هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست.. و حالا ایمان دارم که هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست.. شب سرد.. تاریکی.. یه خواب پریشون... صدای زنگ نحس ساعت... و یکباره صدای شکستن... صدای بریدن...

دلم برا خیلی چیزا تنگ شده...

می دونی... اگه یه تیکه چوب رو بخوای 90 درجه خم کنی مطمئنن می شکنه... اما اگه وقتی یه ساقه ی نازکه، 5 درجه خمش کنی... بعد که یه ذره جون گرفت 20 درجه... تا زمانی که داشت می شد یه چوب کامل، برسونیش به 90 ... دیگه نمی شکنه... آخه از همون موقعی که یه ساقه ی نازک بوده خم شدن رو با خودش درک کرده ... به این باور رسیده که سهمش از دنیا اینه که خم بشه و ... خم بشه و ...

از امروز به خودم مثل همیشه گفتم که:

دل من دیگه خطا نکن

 میدونم همه چیز رو به انتهاست...

 انگاریه قصه بود..
از یکی بود ونبود آغاز وبا قصه ی ما به سر رسید تموم شد...

مثل همیشه...

برگ موند و تنهایی سرد پاییز...

اما خب قصه بود...

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سبز

چار فصلش همه آراستگی ست
من چه میدانستم

هیبت باد زمستان هست

من چه میدانستم
سبزه میپژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم

دل هرکس دل نیست

قلب ها از آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند

برای آخرین بار، قبل از خدا نگهدار

برات دعا می کنم، خوش باشی و بهاری

مواظب خودت باش دیگه سفارشی نیست

از منی که شکستم ،به تو که موندگاری...

+ نوشته شده در  84/08/15ساعت 11:15  توسط ناناز |