
شبي از پشت يك تنهائي نمناك و باراني، ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي باطراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم... پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تورا از بين گل
هائي كه در تنهائي ام روئيد ، با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و
سرگردان چشماني است رويائي و من تنها براي ديدن زيبائي آن چشم تورا در دشتي از تنهائي و حسرت رها كردم...
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي
خورشيد وا كردم... نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من
باشي نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ، ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد و بعد از
رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت و بعداز رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر
روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت،تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد... و بعداز رفتن تو
آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعداز رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست
خواهد رفت... كسي حس كرد من بي تو، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد ...وبعد از رفتنت دريا چه
بغضي كرد...و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل...ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر...نمي دانم
چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان بازبراي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...



دقت کردی زندگی مثل قهوه ميمونه هر چقدرم توش شکر بريزی بازم ته مزه اش تلخه !
يه قاشق شکر ريختم مزه مزه کردمش ديدم هنوز تلخ ميزنه ..دو تا قاشق ديگه هم ريختم بازم
تلخ بود ... لج کردم گفتم اونقدر شکر ميريزم توت تا شيرين شی ...فنجون پر شکر بود اما
بازم وقتی مزه مزه ميکردی تهش تلخ بود !
...درست مثل زندگی می مونه حتی اگه اتفاقای خوبم پيش بياد حتی اگه خوشبخترين هم باشی
اما يه چيزی تلخی اش رو تو زندگيت جا گذاشته باشه بازم ته مزه زندگيت تلخه ...