تبليغاتX

java script خلوتکده من

يک سال ديگه هم گذشت ...

 

 به همین زودی...با همه ی خوبی ها و بدی هاش...

 

با یه دنیا خاطره های بد و خوب اما موندگار...

 

انگار همين ديروز بود که آغاز سال ۸۴ رو

 

تبريک ميگفتيم...چقدر زمان زود میگذره... سال ۸۵ هم به همون سرعت ميگذره...

 

همیشه این ساعتهای آخر، این آخرین دقیقه ها   دلتنگی خاصی همراه خودش داره...  

 

ولی دعا ميکنم که سالی که توی راهه برای همه بهتر از سالی باشه که با همه خوبیها و بدیهاش و خوشیها و ناخوشیهاش به پایان رسید 

 

 

 

 

اول .... آخر

اول عشق

چون آخر اسفند

عطر دانه...

ریشه...

تولد...

آخر عشق

چون اول اسفند

سرد...

بی رحم...

 

گمان مي كردم تا هميشه زلال خواهم ماند و هيچ وقت دست و رويم سياه نخواهد شد... گمان مي كردم اين جاده پر از سنگريزه همين طور مستقيم و بي توقف ادامه خواهد داشت و سيلابها راه را بر رويم نخواهند بست و بادها هيچ وقت روزهايم را گرد و خاكي نخواهند كرد  ... فكر مي كردم آيينه كنار طاقچه تا ابد بي غبار خواهند ماند و طراوت بهار را خواهم فهمید  و بر درختان ستبر يادگاري روزهاي خوش را خواهم نوشت... اما...

 

 

+ نوشته شده در  85/01/05ساعت 9:57  توسط ناناز |