
ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه شايد نگاهم به نگاهي افتد و بويش به مشامم برسد و من شيفته گل شوم و گل زود پژمرده شود و من مانم و آرزوي در كنار گل بودن... ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من، تا كه ببينم دل آسمان گرفته و من همراه آسمان شوم تا او تنها نماند و من شيفته پاكي آسمان گردم و آسمان روشن شود و بدانم كه در پوچ مي انديشيدم كه آسمان دل نگران است و من مانم و آرزوي آسمان پاك و عاشق... ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه ببينم آسمان مي گريد و من هم از سر همدردي با او گريه كنم و من شيفته اشكهاي پاك آسمان گردم و آسمان آبي شود و من مانم و آرزوي اشك هاي پاك آسمان... دیگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه ببينم برگها دانه دانه از شاخه بر زمين مي افتند زير پا خرد مي شوند و احساس من له مي شود و من شيفته سادگی برگ مي شوم درخت جان مي گيرد و برگها دوباره سبز مي شوند با غرور... و من مي مانم و آرزوي ساده بودن مانند برگ... ديگر پنجره را باز نخواهم كرد من تا كه شايد ببينم كه دلي تنها از كوچه ها ميگذرد همراهيش مي كنم او مي گويد تا خالي شود و من شيفته صدايش مي شوم و او مي رسد به مقصدش... به دلي كه در انتظارش بود و من آرام از آنجا مي گذرم و من مي مانم و آروزي شنيدن دوباره آن صدا... ديگر هيچوقت پنجره را باز نخواهم كرد تا كه از اين پژمرده تر و دلشكسته ترنشوم...

گاهی اوقات که احساس میکنی هیچ کسی نیست که در این تاریکی شب نوای دلت را بشنود
وقتی احساس میکنی زنجیر تنهایی صندوقچه دلت را محکم بسته ...به آسمان نگاهی بنداز...
به ستاره هایش که امشب میهمانیشان با شکوه تر از شب های قبل است...
دلت می خواهد تو هم به آن مهمانی بروی...
همین کافیست...
کافیست که فقط دلت بخواهد و آرزو کند
آن وقت سوار بر مرکب مهتاب می شوی و راهی آسمان
عجب سفر باشکوهی...
از آن بالا نگاهی به زمین می اندازی...
دلت برای این زمینی های بیچاره می سوزد...
ار خودت علت خاموشی چراغ هایشان را می پرسی
اینها شب را فقط برای خوابیدن می خواهند..
عجب ! ... چه انسان هایی ! چه قلب هایی ! و چه..
آن وقت خوشحال می شوی که یک شب به دور از آنها هستی
یک شب رها ! رها در آسمان...
در همین حال و احوال هستی که مهتاب صدایت می کند
پیاده شو ! به مقصد رسیدیم
چشمانت را باز می کنی , شگفت انگیز است...
اصلا باور کردنی نیست ! انگار اینجا دنیای دیگری است
بله , واقعا اینجا دنیای دیگری است
ستاره ها یکی یکی به تو سلام می کنند...
و تو حیرت زده , نمی توانی جواب سلامشان را بدهی
ماه ورودت را تبریک می گوید...
آن وقت تو در دلت می گویی
چه سعادتی...
در جمع عاشقان آسمان
میهمانیشان ساده است و عجیب دلهاشان خدایی...
از یکی از ستاره ها می پرسی
راستی هر شب اینجا مهمانیست
و او در پاسخ تو می گوید
دلت را رها کن , آن وقت می بینی در دلت هم هر شب مهمانیست
کافیست با خودت عهد ببندی که هیچ وقت زمینی نباشی...هیچ وقت زمینی نباشی...