تبليغاتX

java script خلوتکده من

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید...
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافیست...

 

ببين در را با چنان شدتي به هم زدي كه ديگر هرگز باز نخواهد شد...

اين پژواك مبهمي كه در جانت مي پيچد ، صداي به هم خوردن همه ي در هاست در روزهايي كه رفته اند و گم شده اند...

طنين آنهاست در حفره ي خالي دلت ..!

در بسته است... همه رفته اند...

ببين چه باد سردي مي وزد...

 

دیشب ، پیرمرد داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند...

دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود...

دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود...

دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت...

دیشب ، پیرمرد گریه کرد...

 

+ نوشته شده در  85/09/30ساعت 9:50  توسط ناناز |