هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید...
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافیست...
ببين در را با چنان شدتي به هم زدي كه ديگر هرگز باز نخواهد شد...
اين پژواك مبهمي كه در جانت مي پيچد ، صداي به هم خوردن همه ي در هاست در روزهايي كه رفته اند و گم شده اند...
طنين آنهاست در حفره ي خالي دلت ..!
در بسته است... همه رفته اند...
ببين چه باد سردي مي وزد...

دیشب ، پیرمرد داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند...
دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود...
دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود...
دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت...
دیشب ، پیرمرد گریه کرد...