تبليغاتX

java script خلوتکده من

هميشه تو گرگ و ميش هوا يه جور احساس دلهره دارم... همه چيز طعم گسی داره تواون لحظه... خنده ها از ته دل نيست. گريه ها هم! همه چيز تو يه برزخ ساکت و غريب غوطه ميخوره... نگاهها هم حتی مستقيم و آشکار نيست. همه چيز مرموز و مشکوکه... نفسها هم نيمه کاره ميمونن... کشيدن نفس عميق ممکن نيست... چشمها پلک نميزنن... دستها ساکن و بی حرکتن... همه چيز، تو مرز بين شک و يقين در نوسانه... هوا گرگ و ميشه...

 

 

  

چقدر نعمت خواب ديدن خوبه

و خوشبحال اونهايی که نميدونن معنی خواب هاشون چيه

چشمامو باز ميکنم ...

پر از غم هستم ...

اثارش تا مدت ها با منه ...

قلبم تند می‌زنه...بازم سکوت ميکنم...

من به جز سکوت و گريه کارهای ديگه ای هم بلد بودم!!!

اينروزا چيزهايي رو تجربه كردم ...

درس جدیدی که گرفتم اینه:

اگه از خطای بزرگ بقيه بگذری کسی از خطای کوچيک توهم نميگذره...

اعتراف می کنم به این نتيجه رسيد م که تنهاييم هيچ جور پر نمی شه...

اعتراف ميكنم ديگه مثه قبلنا قوي نيستم...

اعتراف می کنم صداقت توي اين دنياي كثيف بی فايدست...

اعتراف ميكنم ترسيدن از آينده ای که داره مياد سخته..

اعتراف ميكنم فراموش كردن خيلي چيزا سخته..

اعتراف ميكنم به ياد آوردن خاطره های مرده سخته...

اعتراف ميكنم خنديدن وقتی بغض تو گلوت گير کرده سخته..

اعتراف ميكنم از ايني که الان هستم، بدم مياد كه چرا عين احمقا گريم بند نمياد...

اعتراف ميكنم كه حالم از اين  دنيا و آدماش بهم ميخوره...

کاش اين  روزا زودتر تموم شن...

کاش اين  روزا زودتر تموم شن...

 

 

 

 

گاهي دلم مي گيرد

از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان  با لبخندي گرم

فريبت مي دهند...

دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

و نوري كه تاريكي مي دهد...

ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

دلم مي گيرد ...

از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بيند...

از دوستي كه برايت

هديه

دو بال براي پريدن مي آورد

و بعد

پرواز را با منفور ترين كلمات دنيا معني مي كند...

گاهي حتي

از خودم هم دلم مي گيرد...

+ نوشته شده در  85/11/15ساعت 10:35  توسط ناناز | 

دلتنگم و باز گمان نكن كه دليل ديگري بايد بيابم براي دلتنگي‌هاي گاه و بي‌گاهم...تو نزدیکترین دلیلی...

يادته يه روزي بهم گفتی

هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون

که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ...

گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟

گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ...

گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ...

گفتي به چَشم ...

....

 حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره ...

و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي ...

 

با تو ام اي سهراب ،
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد...
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي  کسي رو دلخوش کرد؟
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو...
خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه...
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار، فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها ...
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ...
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت...
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره...
کاشکي دلشون شيدا بود...من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است..!

 

+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 10:15  توسط ناناز |