
برای سالها می نویسم...
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند...
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...
همیشه یکی بود و یکی نبود...
یکی بود، یکی نبود... وقتی این یکی بود، اون یکی نبود. وقتی اون یکی بود، این یکی نبود. مهم نیست کی بود، کی نبود؛ ولی حیف که هیچوقت این یکی با اون یکی نبود...

خدایا...
چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
نه شاد بودن واسه داشته ها ...
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...
خدای مهربونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
به خاطر سه چیز سپاسگذارم...
دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت...
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت...

واژه ها آکنده از دردند ، باور ميکني ؟
شعر ها خاکستر سردند ، باور ميکني ؟
اولش وقتي من از عشق تو ميگفتم ، هنوز
عشق را باور نميکردند ، باور ميکني ؟
روز ها کوتاه شد ، شب درد بي درمان گرفت
جغد ها از ترس شب مردند !، باور ميکني ؟
گله ها بعدش به اين آوارگي راضي شدند
گرگ ها را بره ها خوردند ! باور ميکني ؟
باد پاييزي به گوش يک درخت پير گفت
برگهايت بر نميگردند ، باور ميکني ؟
برگ آخر، بازي پاييز با تک خال من
سبز ها را زرد ها بردند ، باور ميکني ؟
آخرش وقتي من از عشق تو ويران ميشدم
گرگها هم گريه ميکردند ، باور ميکني ؟...