.jpg)
كارت پستالي قديمي...
"دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد"
جملهاي بيروح و بيحس بود
با غباري از فراموشي ايام
يادگار لحظهي طوفاني ديدار
گرچه از آن جمله ديگر موجهاي عشق او طغيان نميكرد...
مانده بودم
سخت حيران و پريشان...
هيچ راه ديگري باقي نبود...
آتشي افروخته در پيش رويم بود....
سايهها لرزان و مبهم رقص ميكردند بر ديوار
لحظهاي ترديد... اما نه!
كارتپستالي در آتش، باورت ميشد؟..
دوستت دارم فرامو ... باقيش ميسوخت
دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود
دوستت دا ... آي آتش صبر كن
اين تمام هستي من بود روزي
شاهدي بر قطره قطره اشكهايم
شاهدي بر عشق پاكم آي آتش...
اما بعد...
دو ... و ديگر هيچ
دود شد هر آنچه بود از خاطراتش...

راه می روم و جسم برگهای خشك را بی هيچ ترحمی
خرد می كنم ...
و حس می كنم كه هميشه و تا انتهای عالم در وجودمی ...
وقتی دلم تنگ می شود به سراغ رز زردت می روم
و لمس تنها يادگارت آرامم می كند...