تبليغاتX

java script خلوتکده من

    قصر نمی خواهم...

 باغ نمی خواهم...

تنها پنجره ای می خواهم...

رو به خوشبخت ترين کوچه ی دنيا

که گاهی

فقط گاهی

تو از آن می گذری . . .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

او پاک زيست

پاکتر از چشمه های نور

همچون زلال اشک...

وقتی به ياد روی تو می بود

می گريست...

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

آن لحظه ای که ديده برای هميشه بست

آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

شايد روزی اگر...

چه؟

او؟

نه

آه... نمي آيد ...

برای رسيدن به تو ...

خودم را قسمت کردم...

تو را سهم تمام روياهايم کردم...

انصاف نبود...

تو که ميدانستی با چه اشتياقی خودم را قسمت میکنم

پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی؟؟؟؟

برای خداحافظی خيلی دير بود...

 خيلی دير ...

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 14:49  توسط ناناز |