تبليغاتX

java script خلوتکده من

سکوتم را به باران هديه کردم

تمام   زندگی را  گريه  کردم

نبودی  در فراق  شانه هايت

به هر خاکی رسيدم تكيه کردم...

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هايم خشک شد ! به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ی هميشگی زديم ! به حرمت همه ي خاطراتي كه با هم داشتيم! نه... ! تو حتی به التماس هايم هم اعتنا نکردی... ! قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد ! قصه به پايان رسيد و من هنوز بی عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم...

 

همه ی عمر دير مي فهميم..تو لحظه ها و دقيقه های اخر....وقتی عمر همه چيز داره تموم مي شه...

مثل وقت هايي که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شيرين ميشه...

يه لحظه افتاب تو هوای سرد غنيمت ميشه...

خدا تو موقع سختيها تنها پناهت میشه...

يه قطره نور توی دريای تاريكي واست همه ی دنيا ميشه...

يه عزيز وقتی که از دست رفت برات همه کس ميشه...

هيچ کس مطمئن نيست که فردا رومی بينه يا نه.

امروز تمام چيزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببين

زندگی خيلي طولانی نيست...

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 11:51  توسط ناناز |