پيرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه
با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولين
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پيرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "بايد
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسيب و
شکستگی نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازی به
عکسبرداری نيست .
پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم
و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دير شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهيم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزايمر
دارد. چيزی را متوجه
نخواهد شد! حتي مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه
کسی هستيد، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پيش او میرويد؟
پیرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که میدانم او چه کسی است ...!
![]()
چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزديد و جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه کرد زل بزنی و به جای اينكه لبريز از كينه و نفرت باشی حس کنی که هنوزم . . . .
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به ديواری تكيه بدی که يكباره زير آوار غرورش همه ی وجودت له شده ...
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی ...
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببيني و هزار بار تو خودت بشکنی ، اونوقت آروم زير لب بگی:
گل من باغچه ی نو مبارک...